جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

48

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

گفتم كه تيمسار با من كار فورى و ضرورى دارند . به محض ورود به دفترشان فوراً به من تلفن بفرماييد . از همان ساعتى كه وارد اطاقم شدم ديدم آيت‌اللَّه بيدار است و نماز مىخواند . تلفن زنگ زد . گوشى را برداشتم . صمصام گفت : فرمودند بياييد ! رفتم . پس از اداى احترام ، گزارشى كه طى چهار صفحه بزرگ بود همه را به دقت خواند . گفت بسيار خوب است . كتاب و ترجمه هم كه ضميمه بود ، نگاهى به آنها انداخت و چند سطر از مقدمه را كه به عربى بود ، خواند . تا آن وقت نمىدانستم ، بعداً فهميدم تحصيلات دوره دوم متوسطه را در لبنان گذرانده و با عربى آشنايى دارد . بعد گفت : پهلوى خودت نگهشدار تا بعد دستور بدهم . نزديك يك بعدازظهر بود كه تلفن صدا كرد . باز هم صمصام بود . گفت : بيائيد خدمتشان ! رفتم . مثل اينكه تازه از شرفيابى برگشته بود ، زيرا در يك كارتن آبى پرونده‌ها را زير و رو مىكرد كه پرونده آيت‌اللَّه را پيدا كند . گفت : مرخصش كنيد . از او تعهد بگيريد كه در طول مدت ترجمه حق ندارد رونوشت به كسى بدهد . بعد از ترجمه كامل به شما خبر بدهد تا دستور بدهم چه بايد بكند . پرونده را من خودم نگه مىدارم ولى كتاب و ترجمه را ببريد به او تحويل بدهيد . به اطاق آمدم . تعهد را به همان صورت گرفتم و بردم به بختيار دادم كه روى پرونده بگذارد . آيت‌اللَّه را سوار جيپ كرده و به در منزلش رساندم » . « 1 » * * * . . . من فتوكپى اين نوشته را همراه نامه‌اى خدمت استاد صدربلاغى

--> ( 1 ) اسرار قتل و زندگى سپهبد تيمور بختيار / تأليف سرهنگ پژمان ، چاپ دوم ، پاريس 1370 ، صفحه 52 تا 59